تبليغاتX
. - سربریده

سر بریده

 

یادم می آید که مرا بارها خریدند ، بار ها فروختند . خریدند ، فروختند و خریدند و فروختند و سرانجام چندلحظه پیش مرا کشتند . سرم را از تنم جدا کردند . گردنم را با کارد بریدند . اما من نمردم . عجیب است ، به خودم حیران هستم ، می توانم ببینم ، می توانم بشنوم و آن چه را که دراطرافم می گذرد، می توانم احساس کنم . هیچ تغییری در من نیامده است . تنها تنم را از من جدا کرده اند و حرکتی کرده نمی توانم . چرا نمردم ؟ باید می مردم و حالا هیچ چیزی را احساس نمی کردم . اما نمی دانم چرا این طور شد ؟ گپ هایی یادم می آیند . او ، او مادرم بود که یک وقتی به من گفته بود :

- وقتی سر مارا می برند ، آن گاه ما نمی توانیم چیزی را احساس کنیم ، می میریم .

اما حالا که احساس می کنم ، مفهوم مرگ و مردن طور دیگریست . مادرم کجاست ؟ آه مادرم ، من چرا نمردم ؟ خودم ، خودم دیدم که مرا کشتند . با کارد کلان گردنم را بریدند . خونم را روی زمین ریختند . حالا تن خون آلودم این جا ، چند قدم دورتر ازمن افتاده است . دست ها وپاهایم کرخت شده اند . از گردن بریده شده ء تنم خون می چکد . ها ، هنوز خون می چکد. مادرم کاش مادرم می بود . تن و گردنم آغشته به خاک وخون هستند . وقتی مرا می کشتند . درد شدیدی را در رگ های گردنم احساس کردم . ناله کنان پیچ و تاب خوردم . آدم ها ، دست ها و پاهایم را محکم گرفته بودند . مردی که مثل قصاب ها بود ، کارد بزرگ را بر گردنم نهاد و من پس از احساس درد جانگدازی از حال رفتم . اما لحظه یی بعدبه حال آمدم ، به اطرافم دیدم ، به تن خون آلودم دیدم . به خون هایی که از من ریخته بود ، دیدم . این خون ها سرخ ، جگری و غلیظ هستند و این جا در وسط من و تنم روی خاک ها لخته بسته اند . هنوز تازه هستند . ها ، بسیار عجیب است .   مادرم گفته بود که وقتی مارا می کشند ، دیگر چیزی احساس نمی کنیم . اما حالا همه چیز را مثل گذشته ها احساس می کنم . تنها نمی توانم به خودم حرکتی بدهم . تنها تنم را از من جدا کرده اند . خاک ها ، به خاک ها می نگرم . به نظرم می آید که خاک ها بسیار ناراحت هستند . به خیالم می آید که خاک ها عاصی و غضب آلود هستند . از خون من راحت شده اند . به خیالم می آید که خاک ها از خون متنفر شده اند . من حیران حیران هر سو نگاه می کنم . می دانم مرا به یک محل بیگانه آورده اند . اولین بار است که چنین محلی را می بینم . آدم های بسیار در این جا گردهم آمده اند ود ر گرداگرد این میدان بزرگ نشسته اند .اسپ هایی را می بینم و آدم هایی را که باکمر های بسته بالای آن ها سوار هستند . گپ چیست ، گپ ؟ یادم می آید که وقتی مادرم گفته بود . همان گپ هاییست که مادرم می گفت  ، ها مادرم می گفت . قصه های مادرم کم کم یادم می آیند . هنوز حافظه ام را از دست نداده ام . شاید اندک اندک گذشته هایم پس یادم می آیند . چه ؟ ها ، مادرم ، مادرم را می بینم . مادرم به نظرم می آید . چقدر افسرده است . چقدر ناراحت است . مثل خاک های خون آلود . مادرم را می دوشند . آن چه راکه حق من است ، می دوشند . مادرم مرا نوازش می کند . گونه هایم را می لیسد . در چشم هایش اشک حلقه زده است . صدا هایی را می شنوم . صدای پای اسپ ها ... سوارکاری نا گهان نزدیکم می آید . از سر اسپ خودش را خم می کند ، آه ، تن مرا بر می دارد . از یک پایم می گیرد . اسپش را قمچین می زند و تن مرا کشان کشان به وسط میدان می برد و آن جا می افگندش . تکان می خورم . بدم می آید . از همه چیز بدم می آید . از اسپ ها و سوارکاران بدم می آید . با تنم چه می کنند ؟می خواهم حرکتی  کنم و به سوارکاران حمله نمایم . اما ، اما یادم می آید که حالا من تنها یک سر هستم . سر ، یک کله ء جدا شده ، سریک گوساله  که تنم را از من جدا کرده اند . غمی مرا در چنگالش می فشارد . مثل یک عنکبوت ، عنکبوت غم تلخی مرا در تار هایش می پیچد . شاید می خواهد خون باقیمانده ء مرا بچشد.همه ء دنیا خون خور شده است . چه دنیایی !آرزو می کنم زود بمیرم وا ز این غصه ودرد و شکنجه ء کشنده نجات یابم . مادرم را می خواهم ، می خواهم مادرم را ببینم و فریادبکشم :

- مادر کجاست مر گ ؟

با ناراحتی به تماشای آدم ها و میدان بزرگ می شوم . درگوشه ء آن من افتاده ام . ناآرام هستم . مثل آدم هایی که در دورادور میدان بزرگ نشسته اند بیقراربه نظر می رسند .هر لحظه چیزی مرا وامی دارد تا ببینم ک بر سر تن بیچاره ام چه آمده است . تن خونین و خاک آلودم در وسط میدان افتاده است . پوست  زرد طلایی و جلا دارم به خاک و خون آلود ه شده است . صدای هیاهوی آدم ها ، شیههء اسپ ها از هرسوبه گوش هایم می رسند . سوارکاران با اسپ های مست شان می شتابند . می دانم که همه به انتظارآغاز بازی نشسته اند . گریه ام می آید . به حال تنم می گریم . از آن چه که پیش می آید ، می ترسم . مادرم یادم می آید . مادرم را می دوشیدند . پستان های مادرم را می فشردند تا شیرش را بدوشند . آن چه در زنده گی دیده ام ، همین است . مرا محکم گرفته اند تا سوی پستان ها ی مادرم نروم . من می کوشم به پستان های مادرم نزدیک شوم .می خواهم شیر بنوشم ، شیر مادرم را .آدم ها مانع می شوند .گریه کنان به مادرم نزدیک می شوم . مادرم مرا نوازش می کند . گونه هایم رامی لیسد و بعد می گوید :

- آدم ها بسیار ظالم و سنگدل هستند . گریه نکن پسرم ، ما همیشه همین طور بوده ایم . همیشه سرنوشت ما یک رنگ بوده است .

مادرم می گرید و بعد می گوید :

- تاوقتی مارا می دوشند که وجود ما خشک شود . دیدند که دیگر پستان ها ی ما خشکیده اند ، کارد و قصاب به سراغ ما می آیند . آن ها یی که پستان های شیر ده ندارند ، از همان اول با کارد و قصاب خون شان ریخته می شود . ها ، من حافظه ام را از دست نداده ام . من نمرده ام . چشم هایم می بینند . گوش هایم می شنوند . حواسم کار می کنند . گذشته هایم را به یاد می آورم . من به یاد می آورم که مادرم آن روز چه گفت . من می دانم که امروز مرابرای بازی به این جا آورده اند . به خاطر بازی مرا کشته اند . به خاطر بازی تنم را به میدان افگنده اند . حالا همان روز سیاه و بدبخت که مادرم می گفت ، فرارسیده است .

چندی قبل از مادرم جدا شدم . مادرم دیگر شیر نمی داد . پستان هایش خشکیده بودند . شکمش بزرگ شده بود . مثل این که بچه ء دیگری در شکمش پیدا شده بود . صاحب مان روزی مرا به بازار آورد و به کسی فروخت . همین طور چندین بار خریده شدم ، فروخته شدم . چند روزی د رخانه ء او بودم  و امروز مرابه  این جا آوردند . قصابی سرم را بریده و تنم را از سرم جدا کرد .

هه ؟ من ، من چه هستم ؟ آن چه که از آن هراس داشتم ، آغاز یافته است . ها ، ها ، بازی آغاز یافته است . من می بینم چشم هایم می بینند . هیاهوی تماشاگران اوج گرفته است . می بینم سوارکاران که وحشیانه به تاخت و تاز پرداخته اند . تن خونین مرا ، تن مرا در میان گرفته اند . تلاش می کنند آن را بردارند . اسپ ها مثل آدم ها وحشی شده اند . چقدر وحشتناک است . مادر ، تن من ، تن خونین من ، زیر پای اسپ ها می لولد . لگد می خورد. آه مادر ، چقدر لگد ، چقدر لگد ... چشم هایم سیاه سیاه می شوند . نمی توانم باور کنم آن چه را که می بینم واقعیت داشته باشد . شاید مرده ام . شاید این همه را که می بینم و می شنوم ، کابوس های آخرین لحظه های فرارسی مرگ باشد . شایدهم همه با این گونه کابوس ها می میرند . از اسپ ها و سوارکاران بدم می آید . بسیار ظالم هستند . از دنیا بدم می آید .از پیدا شدنم بدم می آید . لگد های محکم وکوبنده ء اسپ هارا احساس می کنم . چقدر پا ، چقدر نعل، تنم لگدمال می شود . تنم را سوار کاری می گیرد ، از پایم محکم می گیرد و با اسپش به گریز می شود .

به حال تن من ، به حال بیچاره ام می گریم . صدایی بلند د رمحوطه ء میدان طنین می افگند :

-عبدالحکیم چاپ انداز به سواری اسپ آقمراد بای بز را به طرف میدان حلال می برد ، مسابقه بسیار جالب است ... عبدالحکیم چاپ انداز نتوانست ... ها ، ها ... شیرخان چاپ انداز به سواری اسپ کینجه بای بز را گرفت ....

و صدای هیاهوو کف زدن های تماشاگران اوج می گیرد . تاخت و تاز اسپ ها هیاهوی چاپ انداز ان و شیهه اسپ ها زمین را می لرزانند . فضای میدان پراز گرد و خاک می شود . باد تندی به وزش آغاز می کند . فضا را بیشتر خاک آلود می سازد . تماشا گران که از شدت باد و خاک ها نمی توانند به درستی چشم های شان را باز کنند ، با زحمت به تماشا ادامه می دهند . می بینم هنوز در این گیرودار وحشیانه تنم را می بینم که هنوز سالم است که هنوز ، هنوز سالم است. باورم نمی شود . تن بیچاره ام مگر این همه مقاومت را در برابر این همه لگد و لت و کوب از کجا یافت ؟

نمی توانم نگاه کنم . نمی توانم به این صحنه ها نگاه کنم . دردناک است . بسیار درد ناک .... هر گز تصور نمی کردم که با چنین صحنه یی روبروشوم . نمی توانم چشم هایم را ببندم . صدایی در ذهنم هر لحظه می گوید :

- فراموش نکن ، ترا کشته اند . تو کله ء یک گوساله ء کشته شده هستی که تنه ات را بزکشی می کنند .

می گریم . آب چشم هایم چک چک می چکد . روی گونه هایم می چکد . مادرم یادم می آید . گریه کنان مادرم را یاد می کنم :

- مادر ، مادر ، ببین بر سرمن چه محشری را آورده اند .

ناگهان هیاهوی آدم ها بیشتر اوج می گیرد . مثل یک انفجار زمین را می لرزاند . می بینم ، تنم افتاده است . تنم از دست چاپ انداز افتاده است . بازهم زیرپای اسپ ها لگد مال می شود . هر کس می کوشد آن را بگیرد . همه دریک نقطه هجوم آورده اند . تن خونینم زیر پای اسپ ها ، میان خاک ها می لولد ، می لولد . حیران می مانم چه کنم . از خودم می پرسم :

- تن من چه گناهی کرده است ، آه ... ؟

می دانم که دیگر کاری از من ساخته نیست . از گلوی بریده شده ام ، خون آرام آرام روی زمین می چکد . دیگر ضعیف شده ام ، ضعیفتر ... شاید لحظه به لحظه به مرگ راستین نزدیک می شوم . هرلحظه از حال می روم ودوباره به حال می آیم . سوی میدان می بینم . باد که به تندی می وزد ، هرچه خاک د رزمین است ، به هوا می پراگند . فضا تاریک و خاک آلود شده است . آفتاب دیگر به نظر نمی خورد . بازی ادامه دارد  و تن من ، وجود من ، نعش سر بریده ء من زیر لگد ها خرد و خمیر می شود . صدای بلندی هر لحظه تکرار می کند :

- عبدالحکیم چاپ انداز به سواری اسپ آقمراد بای ، شیرخان چاپ انداز به سواری اسپ کینجه بای ....

ناگهان می بینم که سوارکاران دوطرف می شوند . می بینم که نعش مرا هر گروه سوی خودش می کشد . چاپ اندازان که مثل دیوانه ها وحشی و عاصی شد ه اند ، می کوشند تن مرا به سوی گروه خودشان بکشانند . صدای کف زدن ها ، شورو هلهله و هورا کشیدن ها بیشتر اوج گرفته است . کشاکش ادامه می یابد . به جسدم حیران می مانم که این همه مقاومت را ازکجا کرده است . می بینم که جسدم را بازهم چاپ اندازی شتابزده می برد . اسپ ها می دوند . اسپ ها میان گرد و خاک می دوند . فضارا گرد و خاک فرا گرفته است . هیاهوو قال مقال آدم ها باردیگر اوج می گیرد . چشم هایم تاریک می شوند . بازهم صدای بلندی در فضا طنین می افگند: عبدالحگیم چاپ انداز به سواری اسپ آقمراد بای بز را سوی دایرهء حلال می برد . 

و همین آدم ناگهان چیغ می زند :

-  شیر خان پهلوان به سواری اسپ کینجه بای بز را از عبدالحکیم پهلوان گرفت و ....

بازی ادامه می یابد . ساعت ها ادامه می یابد . ده ، دوازده ، چهارده ساعت و یا بیشتر از آن ...  و من از حال می روم و چیزی احساس نمی کنم .

.... دوباره که به حال می آیم ، خودم را کنار تنم می یابم . در محل دیگری ، شام است . همه چیز بازهم یادم می آید . به خودم حیران می مانم که چراتا حال نمرده ام . آدم هایی به دورم ایستاده اند . دوسه نفر هستند . یکی از آن ها روی جسدم دست می کشد و می گوید :

-  باب دندان شده است ، لازم به پختن نیست .

و بعد می بینم ، صحنه ء وحشتناک دیگری را می بینم . کاردی را گرفته اند تا پوستم را از تنم جدا  سازند . چشم هایم تاریک ، تاریک می شوند . مادرم یادم می آید . مادرم را می دوشند . مادرم خشک و لاغر شده است . مادرم پوست پر از کاه برادر کوچکم را می لیسد . پستان هایش کوچک وخشک شده اند . پستان های خشکیده ء مادرم را می فشرند . ناگهان می بینم که از پستان های مادرم خون می آید . کسی که پستان های مادرم را می دوشد ، چیغ می زند :

-  خون ، خون  !

از چشم های مادرم خون می چکد . از پستان های مادرم خون می چکد . مادرم روی زمین افتاده است . مثل چهار تا استخون ، سبک به زمین افتاده است . چیغ می زنم ، چیغ می زنم . کسی که پوست تنم را با کارد می خواهد جدا کند ، حیرتزده به من می نگرد . وارخطا بر می خیزد . ترسیده است ، وحشتزده فریاد می کشد :

- زنده است ، به خدا زنده است !

کس دیگری قهقهه کنا ن می خندد :

- به خیالت می آید که زنده است . هنوز چشم هایت با خون عادت نکرده اند .

چشم هایم تاریک تاریک می شوند . در این تاریکی مادرم را می بینم که روی خاک ها افتاده است . روی خاک های خون آلود . کسی که با کارد برسرش ایستاده است ، فریاد می کشد :

- باید بکشیم ، حرام می شود .

کارد بزرگ  را روی گردن استخوانی مادرم می گذارد . خون فواره می زند . مادرم ناله می کشد و زود خاموش می شود . تکان می خورم ، چیغ می زنم . سوی تنم می بینم . تنم به حرکت می آید . تنم به من نزدیک می شود . تنم به من می چسپد . احساس می کنم که من دوباره تنم را با خودم دارم . آهسته حرکتی می کنم .  دست ها وپاهایم را ست می شوند . دست ها و پاهایم به حرکت می شوند . آه ، من نمرده ام . تنم هم نمرده است . از جا برمی خیزم . صدای فریاد وحشتزده ء مردی را از میان تاریکی می شنوم :

- آی مردم ، کمک .... !

صدای چیغ ترسناک او در تاریکی می پیچد. من دنبالش می دوم . او کاردی به دست دارد ، می گریزد . فریاد کنان می گریزد و من دنبالش می دوم ، می دوم و چیغ می کشم . چند نفر دیگر که مثل چاپ انداز ها هستند ، کارد های قصابی به دست دارند و دنبال من می دوند . هفت تا هشت تا ،ده تا ،  پانزده تا هستند ، دنبال من می دوند و فریاد می کشند .

                                              ***

صدایی را می شنوم . احساس می کنم به حال آمده ام ، بعداز یک مدت طولانی به حال آمده ام . چشم هایم را نمی گشایم . به صدا هاگوش می دهم . صدای شکوه آمیزی را می شنوم :

-  نمی دانم اورا چه شد ؟ هذیان می گوید . تب دارد ، همان روزی که از بزکشی پس آمد ، همین طور نا جور شد .

صدا برایم آشنا ست . یادم می آید که او مادرم هست . حیران می مانم . نمی دانم من کی هستم . خیال می کنم یک گوساله هستم . نی ، همین طور به خیالم می آید . به خیالم می آید که چاپ اندازان در حالی که کارد های قصابی به دست دارند ، می آیند ، به دنبالم می آیند . خشمناک  هستند . از آن ها می ترسم . چیغ می زنم :

- آمدند ، آمدند  !

چشم هایم را می گشایم . پیرمردی را می بینم که پیراهن و دستار و ریش سپیدی دارد . به پیشانیم دست می کشد و چیزی زیرلب می خواند و می پرسد :

- پسرم ، کی ها آمدند ؟

گریه کنان می گویم :

- قصاب ها  ، چاپ انداز ها ...

به مادرم می بینم . مادر پق پق کنان می گرید و با نگاه های دلسوزانه به من نگاه می کند . مثل این که دیگر نمی تواند به من کمک کند . من هم مثل مادرم می گریم و بانگاه های دلسوزانه به او می نگرم . به نظرم می آید که مادرم دیگر نمی تواند به من کمک کند و من از او دور شده ام . از دستش رفته ام . در چشم هایش می خوانم که شاید من بمیرم و شاید هم دیوانه شده ام . مرد ریش سپید بالای سرم نشسته استو  برایم شاید دعا می خواند .                                                                            

                                                                                      پایان

                                            کابل -  سال یک هزارو سیصد و هفتاد خورشیدی

*از مجموعهء صدایی از خاکستر .

این داستان د رمجموعه ء شمع ها تا آخر می سوزند نیز برگزیده شده است .

 

+