شمع ها تا آخر می سوزند

"از مدتی به این سو فریادی درذهنم طنین می افگند که نامه یی به من می رسد تا باور کنم که روزی گمشده ه بر می گردند... به همه ء گمشده ها و رفته ها و به همه عزیزان آن ها اهدا ..."
می خندم ، می خندم . قهقهه کنان می خندم و با خوشحالی می گویم :
- مادر ، پدرم می آید .
مادرم که موهایش مثل برف سپید شده اند ، از این گپم ناراحت می شود . با دلسوزی به چشم هایم می بیند . اشک هایش جاری می شوند . خواهرو برادرم هم از این گپ ناراحت می شوند و با دلسوزی و چهره های گرفته و غمناک به چشم هایم می بینند .
مادرم دریای اشک است . اشک هایش تمام شدنی نیستند . چشم هایش چشمه های همیشه جاری اشک شده اند و من دریای خنده .می خندم . قهقهه کنان می خندم و اگر نخندم ، احساس می کنم که خفه می شوم ، احساس می کنم که می میرم . من باور دارم که تو می آیی .بسیار متظرت ماندم و آن قدر منتظرت ماندم و آن قدر تکرار کردم که تو می آیی که حالامرا دیوانه می گویند . فاطمه ء دیوانه ... اگر تو می بودی ، به همه می گفتی که من دیوانه نیستم ، من دیوانه نیستم . می خواهم این نامه را به زمستان بدهم تا برای تو برساند . پدر ، من زمستان را بسیار بسیار دوست دارم . چند روز بعد باردیگر زمستان می آید . فصل برف ها و یخبندی ها ، من ذوقزده با برف ها و یخ ها بازی می کنم . می خندم و شادی کنان به مادرم می گویم :
- مادر ، برف ها و یخ ها از نزد پدرم می آیند ، بوی پدرم را دارند .
مادرم که موهایش مثل برف سپید شده اند ، ناراحت می شود ، اشک هایش جاری می شوند ومن با صدای بلند می خوانم :
- زمستان ، زمستان ، مرا با خودت ببر ، مرا با خودت ببر...
من باور دارم که تو بر می گردی . اما از سیمای مادرم می خوانم ک او به گپ های من و به آمدن تو باور ندارد . برادر و خواهرم هم باور نمی کنند . اما من باور دارم که در یک زمستان سرد پدرم بر می گردد ، پدرم بر می گردد.
برایت قصه کنم پدر ، من فاکولته را دوسال پیش تمام کردم . آرزوی تو بود که فاکولته را بخوانم . خواندم . اما حالا متاسفانه که درخانه هستم . کار نمی کنم . از کار خوشم نمی آید . منتظرتو هستم ، می دانی ؟ گاهی هوس کار کردن بر دلم چنگ می زند . به مادرم می گویم که هوس کار کردن بر دلم چنگ زده است . مادرم ناراحت می شود . در چشم هایش اشک حلقه می زندو با صدای غم آلودی می گوید :
- وقتی که صحتت خوب شد ، می توانی کار کنی .
من می خندم ، قهقهه کنان می خندم و به مادرم می گویم :
- نی ، مادر . هروقت که پدرم برگشت ، من شامل کار می شوم .
پدر ، خوشم نیامد که فاکولته ء عسکری را بخوانم . متاسفم پدر که نتوانستم آرزوی ترا برآورده سازم . می خواهم داستان نویس شوم و همه ء قصه هارا برای تو بنویسم . برای تو ، پدر . خواهر و برادرم هم از فاکولته فارغ شده اند و حالاکار می کنند . مادرم را که ببینی ، نمی شناسی . موهایش مثل برف سپید شده اند . چهره اش پر چین شده و روز به روز مثل مادر کلانم می شود . اما اگر مرا ببینی ، بسیار خوش می شوی . دختر کلانت را ، قدم بلند شده است . مو هایم همان طوری که دیده بودی ، دراز دراز هستند . سیاهرنگ هستند . آه ، شاید بگویی که چرا عروسی نکرده ام . منتظر تو هستم ، پدر . تو که آمدی ، جشن عروسی را برپا خواهیم کرد . اگر این خط برایت رسید ، حتمی جوابش را بفرست و بگو که چه وقت برمی گردی . راستی پدر ، تو از آن جا خسته نشده ای ؟ اگر لشکر سرزمین زمستان ترا نمی گذارد ، فرار کن و خودت را به ما برسان ... بیا بازهم برایم قصه بگو ، از تاریخ ، از گذشته ها ، از آزادی گپ بزن . همان عکس های تاریخی را تا هنوز در الماری نگهداشته ام . دلم می خواهد تو باشی و من در برابرت نشسته باشم و تو درمورد هر عکس معلومات بدهی :
- این است غازی ها که انگریز هارا مجبور به فرار ساختند و این ها در راه آزادی جان دادند .
بیا من به شنیدن آن قصه ها نیازدارم . راستی می خواستم قصه کنم که چرا مرا دیوانه می گویند . قصه کنم که دراین ده سال که تو نیستی ، چه گپ هاشد ، بسیار گپ ها ... می خواهم بنویسم ، اما مادرم مانع می شود و می گوید :
- ننویس ، به صحتت مضر است .
کا غذ ها و قلم هایم را می ربایند . چه کنم پدر ؟ اگر تو می بودی ، با همان جدیت و صدای محکمت می گفتی :
- آرام باشید ، هیچ کس حق ندارد فاطمه را دیوانه بگوید . دیگر هرکس اورا دیوانه گفت ، گوش هایش را به دیوار میخ می زنم .
و آن گاه جرائت نمی کردند که کاغذهارا بدزدند .
پدر ، تو بگو آیا یک دیوانه مثل من می تواند بنویسد؟ تو می بودی ، به من آفرین می گفتی . برایم قلم و کاغذ می آوردی و من می نوشتم ، می نوشتم و بازهم می نوشتم ... دوسال می شود که بسیار می خندم ، به همین خاطر مرا دیوانه می گویند درغیر آن کاملا" جور هستم . حالا زمستان نزدیک است . زمستان می آید . از زمستان خوشم می آید . وقتی زمستان می آید ، برف می بارد . یخبندان می شود و من می خندم ، بسیار خوش می شوم . به خیالم می آید که بر ف ها از نزد تو می آیند و بوی ترا دارند . خنده کنان نزد مادرم می روم و به مادرم می گویم :
- مادر ، بر ف ها بوی پدرم را دارند .
اما مادرم ، از این گپم ناراحت می شود . سویم می بیند و چشم هایش پر اشک می شوند . من فهمیده ام که چشم های مادرم دریای اشک هستند . گاهی حیران می شوم که این قدر اشک از کجا می شود . یگان وقت دلم می خواهد که من هم گریه کنم . اما تو یادم می آیی و می دانم که بر می گردی . گریه نمی کنم . خنده می کنم ، پدر ، خنده .
تو که رفتی پدر ، ماهمه اشک دیدیم . خانه ء ما ، خانه ء غصه شد . ما همه اشک شدیم . خون دیدیم . آرامش از ما گریخت . مردم از کوچه ها کوچ کردند. آدم ها با آدم ها بیگانه شدند . همسایه ها با همسایه ها بیگانه شدند . اقارب و خویشاوندان ما گم شدند و همه چیز دگرگون شد . آدم هایی ، چندین بار آمدند و می خواستند همان عکس های تاریخی را با خود ببرند . من گریستم ، زاری کردم . آن ها عکس هارا نبردند . آن ها همان انگشتر فیروزه یی ترا با ساعت دیواری بردند . ما چیزی نگفتیم ، همین طور شده ، آد م ها می آیند ، می برند و دیگران چیزی گفته نمی توانند . آه پدر، چه روزگاری بدی آمد . اگر تو نمی رفتی ، حالا کسی مرا دیوانه نمی گفت . می خواستم قصه کنم که پس از رفتن تو چه گپ ها شد . اگر غلط نکنم ، دو سال پیش ، دوسال پیش ، هر لحظه خیال می کردم که تو می آیی . پدر می آید ، همیشه چشم به راه بودم و گوشم به دروازه . به همه می گفتم . با خوشحالی و خنده می گفتم :
- پدرم می آید ، پدرم می آید .
مادرکلانم زنده بود . چه زن مهربانی ، بعداز رفتن تو مرا بسیار دوست داشت . هر دو عقیده داشتیم که تو می آیی . ما هر روز نماز می خواندیم و برای تو دعا می کردیم . او نزد پیرمرد منجمی رفته بود تا بداند که تو در کجا هستی . منجم پیر گفته بود که شمعی را بگیرید و در محل خلوتی روشنش کنید . اگر شمع تا نیمه سوخت ، به این معنی است که تو کشته شده ای و اگر شمع تا آخر سوخت ، یعنی که زنده ای و پس از آن کارو بار مادر کلان شمع بود و شمع . شمع می خرید ، به زیر خانه ء خلوت و تاریک حویلی می برد . شمع هارا یکی پی دیگری روشن می کرد . هر روز و هرشب هروقت که دلش تنگ می شد ، می رفت شمعی را روشن می کرد و منتظر می ماند . اما همیشه شمع ها تا آخر می سوختند . مادرم نزد منجم دیگری رفته بود . منجم گفته بود که تو زنده هستی . اما دریک محل سرد زنده گی می کنی . ها ، پدر ، همان لحظه که این گپ را از مادرم شنیدم ، تکان خوردم . لرزیدم . به یاد قصه هایی افتادم که مادرم هنگامی که من کودک بودم ، حکایت می کرد :
- یکی بود ، یکی نبود ... زیر آسمان کبود ، در سرزمین پری گک های قشنگ بهار نیامد . پری گک نازنینی تصمیم گرفت تا به سراغ بهار برود . تصمیم گرفت تا به سر زمین بهار برود . گفتند که بهار بیمار شده است . پری گک سر زمین بهاررا نمی یافت . ازهمه می پرسید . به سر زمین تابستان رفت ، به سر زمین خزان رفت . به سر زمین زمستان رفت تا بهار را پیدا کند . وقتی به سر زمین زمستان رسید، سرزمین زمستان بسیار سرد و یخبندان بود . همه جا برف ، همه جا یخ ها ، کو ه های یخ ، کو ه های برف ، همه جا سردی و کرختی و باد های سرد ...
تصویری که از سر زمین زمستان در ذهنم بود ، به نظرم مجسم شد . ناگهان به دلم گشت که تو هم به هما ن جا رفته ای . شاید مثل پری گک نازنین می خواستی سر زمین بهار را پیدا کنی . حالا باور دارم که تو در سرزمین زمستان هستی . من زمستان را می شناسم . با تمام زیبایی هایش بسیار سنگدل و بخیل است . ترانگهداشته است تا د رسر زمین پر ی گک های قشنگ بهار نیاید . می دانم که بسیار خسته شده ای . چقدر خنک خورده باشی . همه جا سردی ، همه جا یخبندی ، بسیار تلخ و دردناک است . من احساس می کنم پدر ، سر زمین ما با همه ء اشک ها و تلخی هایش بازهم خوب است . بهار می آید ، می رود . وقتی که موعدش تکمیل شد ، می رود به سر زمینش ، به خانه اش و به عوضش خزان می آید و بعد زمستان . اما آن جا که تو هستی ، بسیار زنده گی تلخ است . همیشه یک فصل آن هم فصل زمستان . کاش تو در سرزمین بهار می بودی . بسیار مهربان است . بخیل و سنگدل نیست . ترا پس به ما می داد . مرا نزد تو می برد . اما زمستان دل یخبسته دارد . زمستان یک فصل کرخت و سنگدل است . چقدر شمع هارا مادر کلانم روشن کرد . همه اش تا آخر سو ختند . مادر کلانم با قد خمیده و اندام لرزان نزدم می آمد و می گفت :
- دخترم ، پدرت زنده است .
و من بیشتر از او شعفزده می شدم . کف می زدم و قهقهه کنان می خندیدم و می گفتم :
- پدرم می آید ، پدرم می آید !
و بعد هردو می رفتیم ، عکس ترا تماشا می کردیم . من به شانه های تو می نگریستم . به ستاره های طلایی و بعد لباس نظامی ترا که درالماری گذاشته ایم ، می پوشیدم . کلاه تراهم بر سر می کردم و از خودم یک صاحب منصب می ساختم . مثل تو ، به مادرکلانم رسم تعظیم می کردم و مثل تو با صدای محکم و قاطع می گفتم :
- ما انگریز هارا نمی گذاریم ، ما انگریز هارا نمی گذاریم .
مادر کلانم از این حرکتم خوش می شد . می خندید . اندام استخوانی و تکیده اش می لرزید . دهان بی دندان و بیره هایش نمودار می شدند . درخشش مسرتباری را درآن لحظه در چهر ه ء پر چین صورت کوچک و چشم های گرد گرد فرورفته اش می دیدم و بعد عکس هارا می گرفتم و قصه هایی را که تو به من گفته بودی ، به مادرکلانم حکایت می کردم :
- این عکس بابه کلان منست ، او در جنگ با انگریز ها به خاطر آزادی شهید شد و ... این عکس و آن عکس ....
زنده گی به همین منوال می گذشت و من هر روز بیشتر متیقن می شدم که زمان آمدنت نزدیک و نزدیکتر شده است . به مادرم ، به خواهرو برادرم می گفتم :
- باور کنید که پدرم می آید .
مادرکلانم گپ مرا تایید می کرد و می گفت :
- همه ء شمع ها تا آخر می سوزند ...
اما مادرم که چشم هایش دریای اشک هستند ، می گریست . خواهر وبرادرم اندوهگین می شدند و من می خندیدم ، قهقهه کنان می خندیدم . مادر کلانم هم می خندید و اندام خمیده و استخوانیش می لرزید .
مگر یک روز خبر شدم که برادر فوزیه پیدا شده است . از این خبر لرزیدم . تکان خوردم . سرم چرخید . نمی دانم تو اورا می شناختی و یانی ؟ محصل فاکولته ء انجنیری بود . برادر فوزیه را می گویم . فوزیه که همصنف و خواهر خوانده ء صمیمی من بود . اورا هم برده بودند . مثل تو ، هیچ کس نمی دانست کجاست . مرده و زنده اش گم بود . پس از ده سال پیدا شد . تو خبر نداری ، نداشتی . آن وقت ها فوزیه همیشه به من می گفت که برادرش مرا دوست دارد . من اورا ندیده بود م . وقتی گفتند ، پیدا شده است . آن قدر ذوقزده شدم که اصلا " فراموش کردم تا به دیدنش بروم . به خانه آمدم و مسرتزده به همه گفتم :
- او پیدا شد ، پدرم هم می آید ، پدرم هم می آید .
دیگر کاملا" یقین حاصل کردم که تو می آیی . پدر ، ترا که بردند ، من ، مادرم ، خواهر وبرادرم چندین بار رفتیم ، لباس هایت را بردیم . زندان بان تسلیم می شد . اما یک روز آن چه را که برایت آورده بودیم ، زندانبان دوباره به ما داده و گفت :
- بندی شما نیست .
دنیا بر سرما فروریخت . قلب های ما شکست . برگشتیم . چه می کردیم . برگشتیم ، پدر می دانیم بعدچه گپ شد ؟مادرم به یک آدم دیگر مبدل شد . شب و روز ارام نداشت . هر طرف دوید ، دوید . نزد همه رفت . نزد همه ء فال بین ها و منجم ها رفت . اما اثری از تو نیافت . روزی خبر شدیم که نام کشته شده گان روی دیوارزندان آویخته شده است . اما نام تو در فهرست اعدام شده گان هم نبود . هر چند پرس و جو کردیم ، کسی نمی دانست . کس نمی گفت که تو چه شده ای . وقتی که برادر فوزیه پیدا شد ، بعد از ده سال . به مادرم گفتم که نام او هم درجمله ء کشته شده گان نبود . مادرم باور نمی کرد که او پیدا شده است . به جستجوی او رفتیم . از او اثری نیافتیم . همه خانواده ء شان را راکت ها از بین برده بودند . کسی گفت که او هم رفت .کسی نمی دانست که کجا رفت . گفتند همین که از خانواده اش خبر شد . دیگر نیایستاد و غیب شد و من مطمین شدم که تو هم مثل او یک روز بر می گردی .
اما آن شب پدر ، از دوسال قبل قصه می کنم . آن شب وسوسه ءعجیبی مرا فرا گرفته بو د . ناراحت و مضطرب بودم . خوابم نمی برد . هر لحظه در ذهنم می گشت که پدرم می آید . شب از نیمه گذشته بود . شب تاریکی بود و گاه گاهی صدای فیر گلوله های تفنگ شنیده می شد . من به تو می اندیشیدم . دلم به شدت میزد . به نظرم می آمد که تو در راه هستی . نا آرام بودم ، از جا برخاستم . چراغ اتاق را روشن کردم . بیرون به نظرم بیشتر تاریک آمد . دلم به تو سوخت که چگونه دراین تاریکی خواهی آمد . به قاب عکس تو که روی دیوار قرار داشت ، نگریستم . ناگهان شنیدم که کسی درمی زند . با عجله به طرف پنجره رفتم . به بیرون دیدم . تاریکی ترسناکی درهمه جا حکمفرما بود . صدایی نشنیدم . امادلم گواهی می داد که تو می آیی . هر چند گوش دادم ، کسی در نمی زد . دوباره چراغ راخاموش کردم و به بستر رفتم . خوابم نمی برد . تمام هوش وفکرم سوی دروازه بود . ناگهان صدای شرفه ء پایی تکانم داد . با عجله برخاستم . کسی درحویلی راه می رفت . ترسیدم . وارخطا شدم . در تاریکی شبح سپید پوشی را دیدم . شبح سپید پوش خمیده قدی را دیدم . مادر کلانم بود . با شمع هایش به زیر خانه می رفت تا یک باردیگر بداند که تو زنده هستی .
نمی دانم که او چگونه زنده مانده بود . هیچ چیزدر وجودش سراغ نمی شد . پیرپیر شده بود . نود ساله ... حیران بودم که چگونه زنده مانده است حتمی منتظر تو بود که روزی برمی گردی .
دوباره برگشتم . یک باردیگر گپ های منجمین به یادم آمدند . تو زنده هستی . شمع ها تا آخر می سوزند ، تو درجای سردی هستی ، در سرزمین زمستان ...
گاهی مادرم مرا تسلی می داد . خواهر وبرادرم را تسلی می داد و می گفت :
- خیر است . تنها پدر شمارانکشته اند . تنها پدر شما لادرک نشده است . صدها ، هزارها نفر همین طور شده اند ...
و من از مادرم می پرسیدم :
- پدرم چه گناه داشت ؟
مادرم جواب می داد :
- نمی دانم . اما می گویند که گناهش بسیار بزرگ بود .
و من به یاد عکس تو ، به یاد ستاره های روی شانه هایت می افتادم .
ناگهان بازهم به خیالم آمد که کسی در می زند . با عجله برخاستم . درست بود . واقعا" کسی در می زد . لرزیدم . تکان خوردم . صدای درزدن در فضای حویلی تاریک پیچید . به بیرون دویدم . راستی کسی با عجله در می زد . پا برهنه سوی دروازه ء کوچه دویدم و چیغ زدم :
- آمد م ... !
دروازه ء کوچه را گشودم . باور کردنی نبود . تو بودی ، آن سوی در تو ایستاده بودی . نتوانستم آرام بمانم . وحشتزده چیغ زدم ، گریختم ، درصحن حویلی افتادم . سرم چرخید و درحالی که می گریستم ، فریاد کشیدم که پدرم آمد . همه آمدند و به کوچه رفتند . کسی نبود . کسی در نزده بود مادر کلانم درراه زینه های زیر خانه افتاده بود .مادر کلان مرده بود . مادر کلان را دیدم . در راه زینه ها افتاده بود ، شمعی در دستش بود . چیغ زدم :
- مادر کلان !
دیگر چیزی نفهمیدم .
....بازهم سرم درد می کند . آه سرم ، سرم ، خدایا سرم ، می خواهم خنده کنم . قهقهه کنان خنده کنم . در غیر آن احساس می کنم که مادر کلان می آید ، از میان تاریکی ، از زیر خانه با همان اندام خمیده و تکیده اش . از او می ترسم . همیشه به نظرم نمودار می شود . مادرکلان شمعی دردست ، درنیمه راه زینه های زیر خانه ء تاریک افتاده است .چشم هایش باز مانده اند . چشم هایش سوی شمع ها دوخته مانده اند . آه ، پدر آن شب با شنیدن صدای من ، مادر کلان مرده بود . من اورا کشتم ، من و حالا احساس می کنم تنها مانده ا م ... هر روز شمع ها را می گیرم ، می روم به زیر خانه . شمع هارا روشن می کنم و تا لحظه یی منتظر می مانم که خاموش شوند . شمع ها تا آخر می سوزند .
پدر ، سرم درد می کند . می خواهم بخندم . قهقهه کنان می خندم . در غیر آن احساس می کنم خفه می شوم . خفه می شوم ، پدر ... گپ های دیگر رابعد برایت می نویسم ، می خندم ، می خندم ، قهقهه کنان می خندم و با خوشحالی فریاد می کشم :
- مادر ، پدرم می آید ... !
پایان
کابل – 1369شمسی

