گل محمد از روزی که به پشاور آمده بود ، زمین و آسمان برایش جای نمی داد . رنج جانکاهی اورا از درون می خورد . به هر سوی که می دیدو هر صدایی را که می شنید ، بدش می آمد . به خیالش می شد که زنده گی بار سنگینی شده است که دیگر تاب و توان به دوش کشیدن آن را ندارد. نوعی ندامت و پشیمانی را در ذهنش احساس..... متن کامل
+ نوشته شده توسط در و ساعت
|

