تبليغاتX
.

 روز با زار بود  وشهر کوچک  در طوفانی از گر د وخاک  دست وپا می زد . روستاییان از قریه های دور ونزدیک  به شهر آمده بودند . باد های تند  درکوچه ها  وجاده ها  دیوانه گی  . ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
 یکی از روزهای آخرزمستان بود. یک روز آفتابی  و دل انگیز ، فضا را بوی سبزه وخاک ها ی نمزده و باران خورده فرا گرفته بود وپرنده درون قفس  احساس می کرد که روز زیبایی است . روی میله بی ایستاده بود  وا ز پشت سیم های قفس .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |

پدرم رادیوی کوچکی داشـت که شـب و روز با آن سـرگردان بود. هـمیشـه که رادیو می شـنید، رادیو را به گوشـش می چسـپاند، سـیم هوایی   ...  .. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |