رعنا سربام حویلی بود و از عقب دیوار فرسوده دوردست هارا نگاه می کرد . تماشای کشتزار های سرسبز و درخت های پر شگوفه احساس دلپذیری به او می بخشید . همه جا به نظرش تر وتازه می آمد . بوی خاک های باران خورده احساس نا شناخته یی را در وجود ش بیدار می ساخت . گنبد های گلی نمناک خانه ها به نظرش طور دیگری می آمدند . احساس می کرد اولین بار است که این گنبد های گلی نمناک و سبزه ها .........
ادامهء مطلب
یحیی آن شب بیشتر نا راحت بود. همه چیز به نظرش مرموز می نمود . اضطراب نا شناخته یی هر لحظه به قلبش چنگ می زد . هر بار که از کلکین به بیرون نگاه می کرد ، غصه ء گنگ ترس انگیزی در دلش راه می یافت . نور کمرنگ مهتاب به نظرش غم آلود و اندوهناک می آمد . فریاد التجا آمیز دخترکی که هر لحظه از دور ها به گوش هایش می رسید ، اورا به یاد خاطره های مبهمی می افگند که نمی توانست درست به یاد بیاورد . به خیالش آمد که دختر خرد سالی در جنگل های دور به چنگ حیوان های وحشی افتاده است و جیغ می زند . .........
ادامهء مطلب
سگ سپید خسته و بی حال با شکم گرسنه ، روی تپه گک خاکستری سلاخ خانهُ متعفن لمیده بود و خودش را آفتاب می داد . از فاصله ُ کمی دور تر صدای عو عو سگ ها و هیاهوی آدم ها به گوش می رسیدند . کسی صدا می زد : ـ سگ میرزا گل می زند ،سگ میرزا گل !
و دیگری با خوشحالی فریاد می کشید : ........................
ادامهء مطلب

