تبليغاتX
صدایی از خاکستر

 

دهلیز بوی نم دارد و بوی گوشت خام . صدای تیک چیکی  شنیده می شود ، تیک چیک ، تیک چیک ... صدای نمزده یی است . صدای نمزده خواب آلوده گی های دهلیزی در تاریکی .... تیک چیک ، تیک چیک ، تیک چیک ....  حس می کنم که این تیک چیک ها خواب آورند ، بسیار خواب آور که نمی توانم چشم هایم را برای چند دقیقه باز نگهدارم . خواب برمن غلبه می کند ، خواب می خواهد تا چشم هایم را  ببندد . صدای تیک چیک  هارا همچنان می شنوم . تیک چیک ، تیک چیک ، شاید از شیر دهان آبدانی آب می چکد . تیک  چیک ، تیک چیک ... بوی درخت در تموز تابستان ، بوی سایه ء درخت را حس می کنم . صدای موسیقی ازآن سوی ایوان حویلی می آید :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی ...

 


ادامهء مطلب

... ببین ، چه می بارد ؟ به بیرون نگاه کن ، باران ، باران موی های قیچی شده ، آلوده به صابون و قف و کباب ، تو نمی بینی ... شما نمی بینید ، گاهی من می بینم ، یا همین طور خیالاتی می شوم ، چکار کنم ، پسرجان ، بندی خانه از آدم هرچه می سازد . نه ، نمی بارد ، ....


ادامهء مطلب

 صدای آوازخوان را می شنید :

زنده گی زیباست ، زنده گی زیباست !

دخترکش مقابل آینه بود و گیسوان سیاه و درازش را شانه می زد .

دراین روزها دنیا زیبا و دوست داشتنی تر می شد  . شهر خیلی مزدحم شده بود  و همه درمیان خاک ها ودود ها در دوش بودند .....


ادامهء مطلب

- « این سبیل مانده ، این تفنگ لعنتی را بده که ببرند . به چه دردت می خورد ، پیغم !»

دیشب همه شب پیغم همین گپ را می شنید . آنه عذر می کرد ، می گریست ، می نالید . هرچه دلیل و برهان یاد داشت ، به پیغم گفت . تمام دلخوری های مادر به خاطر همین تفنگ بود . تفنگ هارا می گرفتند . می گفتند که دیگران قبول کرده اند تا ....


ادامهء مطلب

یادم می آید که مرا بارها خریدند ، بار ها فروختند . خریدند ، فروختند و خریدند و فروختند و سرانجام چندلحظه پیش مرا کشتند . سرم را از تنم جدا کردند . گردنم را با کارد بریدند . اما من نمردم . عجیب است ، به خودم حیران هستم ، می توانم ببینم ، می توانم بشنوم ویادم می آید که مرا بارها خریدند ، بار ها فروختند . خریدند ، فروختند و خریدند و فروختند و سرانجام چندلحظه پیش مرا کشتند . سرم را از تنم جدا کردند . گردنم را با کارد بریدند . اما من نمردم . عجیب است ، به خودم حیران هستم ، می توانم ببینم ، می توانم بشنوم و..........


ادامهء مطلب

 خوشحال هستم از این که راحت می شوم . دیگر مجبور نیستم به خودم بقبولانم تا کار هایی که خوشم نمی آیند ، انجام دهم .  آماده گی می گیرم برای مردن و از این خاطر خوش هستم ، بسیار خوش .احساس می کنم که بالاخره نجات می یابم .

آن چه را که باید مرا بکشد ، خورده ام . خدا کند بکشد . نشود که باز زنده بمانم . آن گاه زنده گی بدتری خواهم داشت . به این طرف و آن طرف اتاقم می نگرم . .....

 


ادامهء مطلب

 امشب بیشتر از شب های دیگر مضطرب  و سراسیمه هستم . دلم می خواهد آن چه را  که از مدت ها به این سو در دلم گره شده است ، بنویسم . احساس  می کنم که امشب می توانم به یاد بیاورم که به کجاها رفته ام و از کجا ها برگشته ام .

در اتاقم هستم . واهمه ء مرموزی آرا م آرام سرا پایم را فرا می گیرد .....


ادامهء مطلب

... هله زود ، به آن دوست تیلفون بزن .  به اویی که در همسایه گی تو ، در المان است . شاید بتواند به تو در این حال کمکی برساند . شاید او به یاد داشته باشد . راه دیگری نیست . به لبم رسیده جانم ، تو بیا که زنده مانم …

بلی ، راه دیگری نبود . ناگزیر بودم که همه ء غزل را به یاد بیاورم و یا متن کامل آن را از جایی پیدا کنم . راه دیگری نبود .......


ادامهء مطلب

می خندم ، می خندم . قهقهه کنان می خندم و با خوشحالی می گویم :

- مادر ، پدرم می آید .

مادرم که موهایش مثل برف سپید شده اند ، از این گپم ناراحت می شود . با دلسوزی به چشم هایم می بیند . اشک هایش جاری می شوند . خواهرو برادرم هم از این گپ ناراحت می شوند و با دلسوزی و چهره های گرفته و غمناک به چشم هایم می بینند . ....


ادامهء مطلب

قبر ستان و پینه دوز

 شاید ازنظر دیگران پیرمرد پینه دوز یک آدم عادی بود . اما در زنده گی من چنان نفوذ کرده بود که شب وروز فکر و خیالم سویش کشانیده می شد . هر بار که به او می دیدم ، چشم های گرد گرد فرورفته اش ....


ادامهء مطلب

تابستانی گرم و سوزنده یی بود و فاخته می خواند :

- کو کوکو  ، کو !

 بار دیگر از همان تابستان هایی  بود که از لب و دهانش ، از سروقامتش ، از هر تار ریشش خون داغی  می بارید . از همان تابستان هایی که آدم زنده را میان کوره ء آتش می انداخت و می سوختاند . ...(ادامه )

در نور هریکین نوشته های دفترچه ء ضخیمی را ازنظر می گذراند . دفتر چه را پراز فهرست موضوعاتی ساخته بود که می خواست روزی از روی آن ها قصه و داستان بنویسد . با خودش گفت :

- کدام یک را اول بنویسم ، کدام یک را ؟

صدای آواز خوانی بودنه های همسایه مثل شب های دیگر ادامه داشت ....


ادامهء مطلب

ظریفه هر بار به وی می گفت :

- حشمت ، تو کم کم تغییر می کنی .

دوستانش هم به او می گفتند :

- نمی دانیم تو به خاطر چه این قدر خون دل می خوری .

 خودش هم احساس می کرد که به آدم دیگری مبدل شده است.....


ادامهء مطلب

آن شب که ماجرای دردآور عشق و زنده گی من به اوج خویش رسید و سرانجام مرا به سرنوشت شوم و هولناکی مبتلا ساخت ، شب وحشتناکو مرموزی بود .

حالا شکست خورده و سر افگنده در انتطارلحظه یی هستم تامرا نیز مانند یک مشت گوشت گندیده و شاریده بردارند و به گودالی بیافگنند که قصاب کوچه ء ما همیشه گوشت های خراب را به آن جا می اندازد ....


ادامهء مطلب

فردای آن روز سال نو بود . بازار برخلاف روزهای دیگر ازدحا م بیشتر داشت و سلیم مثل سایر فروشنده های خرد سال در پیاده رو به محل همیشه گیش نشسته بود و پیهم صدا می زد :

- کیسه ء حمام ارزان شد ، کیسه ء حمام !

هنوز اوایل صبج بود . تاحال دوتا از کیسه هارا


ادامهء مطلب

از سال ها  قبل ، از زمانی که شش و یا هفت ساله بودم ، قصه می کنم . پدرم اشتری داشت  که سحرگاهان با اشتر به صحرا می رفت . خارو خاشاک دشت ها را جمع می کرد  و به بازار می فروخت . ما از همین راه زنده گی می کردیم . یکی از روزها  که تازه آفتاب سر زده بود ، ا ز خواب بیدار شدم . آن روز پدرم به صحرا نرفته بود....
ادامهء مطلب

گپ های اکبر به یادش آمد :

- توره ، تو یک پهلوان بودی . حالا هم می توانی پهلوان باشی . تو خودت را باختی . آن هم به خاطر گپ های پوچ ، به خاطر یک دختر ....

نسبت به اکبر محبت عمیقی در قلبش احساس می کرد . هر که او به یادش می آمد ، اندوه تلخی به قلبش رخنه می کرد .

ظهر یکی از تابستان های داغ شهر ریگستانی اندخوی بود....


ادامهء مطلب

یحیی آن شب بیشتر نا راحت بود. همه چیز به نظرش مرموز می نمود . اضطراب نا شناخته یی هر لحظه به قلبش چنگ می زد . هر بار که از کلکین به بیرون نگاه می کرد ، غصه ء گنگ ترس انگیزی در دلش راه می یافت . نور کمرنگ مهتاب به نظرش غم آلود و اندوهناک می آمد . فریاد التجا آمیز دخترکی که ......


ادامهء مطلب

هر روز در مکتب ما جنگ می شد . جنگ به خاطر چوکی . شاگرد های یک صنف به صنف دیگر هجوم می بردند و با لت و کوب ، زدن و کندن چند چوکی را به صنف خود می آوردند . بچه ها افگار می شدند . از بینی ها خون جاری می شد . سر ها می شکستند . چوکی ها می شکستند . داد وفریاد معلم ها بلند می شد و بچه هارا لت و کوب  می کردند . اما فردا باز همان دیگ بود و همان آش . ....


ادامهء مطلب
 

تابستانی گرم و سوزنده یی بود و فاخته می خواند :

- کو کوکو  ، کو !

 بار دیگر از همان تابستان هایی  بود که از لب و دهانش ، از سروقامتش ، از هر تار ریشش خون داغی  می بارید . از همان تابستان هایی که آدم زنده را میان کوره ء آتش می انداخت و می سوختاند . ...(ادامه )


ادامهء مطلب

 

دیگر حوصله ء دویدن را نداشت . روی زمین در دامنه ء تپه یی نشست . نفسش سو خته بود و هش هش می کرد . عرق از سرو رویش می ریخت . قلبش به شدت می زد . دهانش خشک شده بود و دست ها و پاهایش می لرزیدند . چشم هایش را بست تا لحظه یی بیاساید ، با خودش گفت :........ (ادامه )


ادامهء مطلب

گل محمد از روزی که به پشاور آمده بود ، زمین و آسمان برایش جای نمی داد . رنج جانکاهی اورا از درون می خورد . به هر سوی که می دیدو هر صدایی را که می شنید ، بدش می آمد . به خیالش می شد که زنده گی بار سنگینی شده است که دیگر تاب و توان به دوش کشیدن آن را ندارد. نوعی ندامت و پشیمانی را در ذهنش احساس.....                                                                                             متن کامل

روزپنجشنبه بازار بود . سرطان ، شهر و قشلاق هارا شلاق می زد . ما ه سرطان هر قدر آتش در چانته داشت ، به هوا باد می کرد . از زمین و آسمان آتش و خاک می بارید . بگویی که فقط قیامت شده است. بادتیز و تندی مانند لشکر سنگدل و بی رحم هرچه ریگ و خاک در دشت و صحرا می یافت ، می برداشت و به روی شهر و قشلاق ها ی  تشنه و خشک و  خاموش آن می زد و نیزه های داغش را در سینه های زنان و کودکان فرومی برد . .... ( ادامه )


ادامهء مطلب

*روزهای عید نزدیک و نزدیکتر می شد . من بی صبرانه انتظار روزی را داشتم که بازهم با دلارام  به سیل  زنانه بروم . دلارام دختر همسایه ء ما بود . همیشه با دیدن او روزهای عید به یادم می آمدند . وقتی اورا با چادر گلابیرنگش می دیدم ، هوای بهاری و بوی گل های درخت اکاسی در ذهنم زنده می شد . دلم می خواست در کنار او باشم . وقتی با او می بودم ، حالت خوش آیندی ........


ادامهء مطلب

 خواب می بینم ، میان دره یی هستم . کوه ها بلندند . جویبارهای آب شفاف جاری اند .در تیغهء کوه های بلند ، پارچه های ابر گیر کرده اند . پارچه های ابر در تیغه های کو ه مانده اند .نسیم فارمی می وزد . صدای پرنده گان و صدای جریان آب در جویبار ها . سنگ ها شفاف و درخشنده اند . آب جویبار ها شفاف و درخشنده است .....


ادامهء مطلب

اما یادم نمی آید که چنین حادثه یی در زنده گیم رخ داده باشد . نمی دانم چرا چنین افکاری برایم دست می دهند . دوباره به حال می آیم . هوا گرم ونفس گیر است . بوی نم و پوسیده گی گیچ کننده است . کتاب هایی هم هستند . آن هارا بر می دارم . چند تا کتاب ورق ورق شده ، کهنه و فرسوده ، گلستان ، بوستان ، ........


ادامهء مطلب

 بازهم احساس می کنم که خشمگین هستم . هم خوشحال و هم خشمگین . هم ذوقزده وهم حیران . وحشتزده و مضطرب ،عطر گل سنجد حالم را بیشتر دگر گون می سازد . آن چه که همیشه از آن بدم می می آمد . حالا تمام فضای اتاقم را اشغال کرده است . این عطر همان عطری است که پدرم یک عمر به ....


ادامهء مطلب

برف . برف عزیز، می دانم که تو برفی . برف . ما سال ها چشم به را ه تو بودیم ای برف ...  مگر تو نمی شنوی صدای برف؟ صدای برف ، ببین ،  هنوز صدای برف می آید. من می‌شنوم .... ( ادامه )


ادامهء مطلب

خواب بودم . درخواب شیرینی غرق بودم . ناگهان از خواب پریدم .گربه ء همسایه ء ما دم در ایستاده بود و مرا نگاه می کرد . وقتی به چشم های او دیدم ، دریافتم که ظهر شده است ....... ( ادامه )


ادامهء مطلب

 بازهم داستان دیگری شروع می شد. شاید هم داستانی پایان می یافت و داستان دیگری شروع می شد. شاید برگی از درخت می افتاد و شاید کسی به دنیا می آمد و کسی از دنیا می رفت. معلوم نبود. کس چه می دانست چه می شد.... ( ادامه )

 

 

سایر داستان ها


ادامهء مطلب