تبليغاتX
صدایی از خاکستر

سربریده

یادم می آید که مرا بارها خریدند ، بار ها فروختند . خریدند ، فروختند و خریدند و فروختند و سرانجام چندلحظه پیش مرا کشتند . سرم را از تنم جدا کردند . گردنم را با کارد بریدند . اما من نمردم . عجیب است ، به خودم حیران هستم ، .......


ادامه مطلب
     

مجموعه ء اوزبیکی داستان های قادرمرادی انتشار یافت

 

" تاغه تیمیرچی و توپلنگ کونی " نام مجموعه ء داستان های قادر مرادی است که از دری به زبان اوزبیکی توسط ذاکر عمری ترجمه شده

 

لینک خبر در سایت اوزبیکی بی بی سی


ادامه مطلب
     

مطالب قبلی ...
     

مردی که خودش را کشته بود

 خوشحال هستم از این که راحت می شوم . دیگر مجبور نیستم به خودم بقبولانم تا کار هایی که خوشم نمی آیند ، انجام دهم .  آماده گی می گیرم برای مردن و از این خاطر خوش هستم ، بسیار خوش .احساس می کنم که بالاخره نجات می یابم .

آن چه را که باید مرا بکشد ، خورده ام . خدا کند بکشد . نشود که باز زنده بمانم . آن گاه زنده گی بدتری خواهم داشت . به این طرف و آن طرف اتاقم می نگرم . .....

 


ادامه مطلب
     

تلخاب

 امشب بیشتر از شب های دیگر مضطرب  و سراسیمه هستم . دلم می خواهد آن چه را  که از مدت ها به این سو در دلم گره شده است ، بنویسم . احساس  می کنم که امشب می توانم به یاد بیاورم که به کجاها رفته ام و از کجا ها برگشته ام .

در اتاقم هستم . واهمه ء مرموزی آرا م آرام سرا پایم را فرا می گیرد .....


ادامه مطلب
     

غزل درخاک

... هله زود ، به آن دوست تیلفون بزن .  به اویی که در همسایه گی تو ، در المان است . شاید بتواند به تو در این حال کمکی برساند . شاید او به یاد داشته باشد . راه دیگری نیست . به لبم رسیده جانم ، تو بیا که زنده مانم …

بلی ، راه دیگری نبود . ناگزیر بودم که همه ء غزل را به یاد بیاورم و یا متن کامل آن را از جایی پیدا کنم . راه دیگری نبود .......


ادامه مطلب
     

شمع ها تا آخرمی سوزند

 

 شمع ها تا آخر می سوزند داستانی به صدای ظاهر تورج ..... بشنوید

     

شمع ها تا آخر می سوزند

می خندم ، می خندم . قهقهه کنان می خندم و با خوشحالی می گویم :

- مادر ، پدرم می آید .

مادرم که موهایش مثل برف سپید شده اند ، از این گپم ناراحت می شود . با دلسوزی به چشم هایم می بیند . اشک هایش جاری می شوند . خواهرو برادرم هم از این گپ ناراحت می شوند و با دلسوزی و چهره های گرفته و غمناک به چشم هایم می بینند . ....


ادامه مطلب
     

قبرستان و پینه دوز

از مجموعه ء صدایی ازخاکستر -  سال نگارش ۱۳۵۹ خورشیدی .  

قبر ستان و پینه دوز

 

شاید ازنظر دیگران پیرمرد پینه دوز یک آدم عادی بود . اما در زنده گی من چنان نفوذ کرده بود که شب وروز فکر و خیالم سویش کشانیده می شد . هر بار که به او می دیدم ، چشم های گرد گرد فرورفته اش ....


ادامه مطلب
     

فاخته های روی جاده

جدید تابستانی گرم و سوزنده یی بود و فاخته می خواند :

- کو کوکو  ، کو !

 بار دیگر از همان تابستان هایی  بود که از لب و دهانش ، از سروقامتش ، از هر تار ریشش خون داغی  می بارید . از همان تابستان هایی که آدم زنده را میان کوره ء آتش می انداخت و می سوختاند . ...(ادامه )

     

سایر داستان ها

 مجموعه ء شبی که باران می بارید

مشخصات کتاب

***

     

نویسنده و همسایه

در نور هریکین نوشته های دفترچه ء ضخیمی را ازنظر می گذراند . دفتر چه را پراز فهرست موضوعاتی ساخته بود که می خواست روزی از روی آن ها قصه و داستان بنویسد . با خودش گفت :

- کدام یک را اول بنویسم ، کدام یک را ؟

صدای آواز خوانی بودنه های همسایه مثل شب های دیگر ادامه داشت ....


ادامه مطلب
     

در نیمه راه یک عشق

ظریفه هر بار به وی می گفت :

- حشمت ، تو کم کم تغییر می کنی .

دوستانش هم به او می گفتند :

- نمی دانیم تو به خاطر چه این قدر خون دل می خوری .

 خودش هم احساس می کرد که به آدم دیگری مبدل شده است.....


ادامه مطلب
     

شبی که باران می بارید

آن شب که ماجرای دردآور عشق و زنده گی من به اوج خویش رسید و سرانجام مرا به سرنوشت شوم و هولناکی مبتلا ساخت ، شب وحشتناکو مرموزی بود .

حالا شکست خورده و سر افگنده در انتطارلحظه یی هستم تامرا نیز مانند یک مشت گوشت گندیده و شاریده بردارند و به گودالی بیافگنند که قصاب کوچه ء ما همیشه گوشت های خراب را به آن جا می اندازد ....


ادامه مطلب
     

پسرک فروشنده

فردای آن روز سال نو بود . بازار برخلاف روزهای دیگر ازدحا م بیشتر داشت و سلیم مثل سایر فروشنده های خرد سال در پیاده رو به محل همیشه گیش نشسته بود و پیهم صدا می زد :

- کیسه ء حمام ارزان شد ، کیسه ء حمام !

هنوز اوایل صبج بود . تاحال دوتا از کیسه هارا


ادامه مطلب
     

وقتی که موتر آمد

از سال ها  قبل ، از زمانی که شش و یا هفت ساله بودم ، قصه می کنم . پدرم اشتری داشت  که سحرگاهان با اشتر به صحرا می رفت . خارو خاشاک دشت ها را جمع می کرد  و به بازار می فروخت . ما از همین راه زنده گی می کردیم . یکی از روزها  که تازه آفتاب سر زده بود ، ا ز خواب بیدار شدم . آن روز پدرم به صحرا نرفته بود....
ادامه مطلب
     

اسپ ها

گپ های اکبر به یادش آمد :

- توره ، تو یک پهلوان بودی . حالا هم می توانی پهلوان باشی . تو خودت را باختی . آن هم به خاطر گپ های پوچ ، به خاطر یک دختر ....

نسبت به اکبر محبت عمیقی در قلبش احساس می کرد . هر که او به یادش می آمد ، اندوه تلخی به قلبش رخنه می کرد .

ظهر یکی از تابستان های داغ شهر ریگستانی اندخوی بود....


ادامه مطلب
     

و مهتاب رنگ می باخت

یحیی آن شب بیشتر نا راحت بود. همه چیز به نظرش مرموز می نمود . اضطراب نا شناخته یی هر لحظه به قلبش چنگ می زد . هر بار که از کلکین به بیرون نگاه می کرد ، غصه ء گنگ ترس انگیزی در دلش راه می یافت . نور کمرنگ مهتاب به نظرش غم آلود و اندوهناک می آمد . فریاد التجا آمیز دخترکی که ......


ادامه مطلب
     

ما و چوکی های مکتب

هر روز در مکتب ما جنگ می شد . جنگ به خاطر چوکی . شاگرد های یک صنف به صنف دیگر هجوم می بردند و با لت و کوب ، زدن و کندن چند چوکی را به صنف خود می آوردند . بچه ها افگار می شدند . از بینی ها خون جاری می شد . سر ها می شکستند . چوکی ها می شکستند . داد وفریاد معلم ها بلند می شد و بچه هارا لت و کوب  می کردند . اما فردا باز همان دیگ بود و همان آش . ....


ادامه مطلب
     

برگ ها دیگر نفس نمی کشند

                                           

   

بخش دوم رمان

برگ ها دیگر نفس نمی کشند  

بخش اول یانیم اول این داستان در ویبلاگ نیست  . زیرا فایل آن باز نمی شود . اما متن کامل برای چاپ فرستاده شد ه است . در اولین فرصت که یک نسخه از آن به دست رسید ، بخش اول نیز در ویبلاگ گذاشته خواهد شد . با تشکر از توجه همه ء عزیزان .             

 

     

عزیزم خدا حافظ

  بشنوید

به صدای ظاهر تورج

از مجموعه ء صدایی از خاکستر   

 

سایر مطالب را در این جا می توانید بشنوید


ادامه مطلب
     

فاخته های روی جاده

 

جدید تابستانی گرم و سوزنده یی بود و فاخته می خواند :

- کو کوکو  ، کو !

 بار دیگر از همان تابستان هایی  بود که از لب و دهانش ، از سروقامتش ، از هر تار ریشش خون داغی  می بارید . از همان تابستان هایی که آدم زنده را میان کوره ء آتش می انداخت و می سوختاند . ...(ادامه )


ادامه مطلب
     

گل های سندی خامکدوزی

 

دیگر حوصله ء دویدن را نداشت . روی زمین در دامنه ء تپه یی نشست . نفسش سو خته بود و هش هش می کرد . عرق از سرو رویش می ریخت . قلبش به شدت می زد . دهانش خشک شده بود و دست ها و پاهایش می لرزیدند . چشم هایش را بست تا لحظه یی بیاساید ، با خودش گفت :........ (ادامه )


ادامه مطلب
     

رفته ها بر نمی گردند

گل محمد از روزی که به پشاور آمده بود ، زمین و آسمان برایش جای نمی داد . رنج جانکاهی اورا از درون می خورد . به هر سوی که می دیدو هر صدایی را که می شنید ، بدش می آمد . به خیالش می شد که زنده گی بار سنگینی شده است که دیگر تاب و توان به دوش کشیدن آن را ندارد. نوعی ندامت و پشیمانی را در ذهنش احساس..... ( ادامه )


ادامه مطلب
     

غزل در خاک

 غزل درخاک

برای مطالعه ء این د استان روی عناوین زیر کلیک کنید

 غزل در خاک بخش اول         غزل در خاک بخش دوم

     

مرگ یک قاضی

روزپنجشنبه بازار بود . سرطان ، شهر و قشلاق هارا شلاق می زد . ما ه سرطان هر قدر آتش در چانته داشت ، به هوا باد می کرد . از زمین و آسمان آتش و خاک می بارید . بگویی که فقط قیامت شده است. بادتیز و تندی مانند لشکر سنگدل و بی رحم هرچه ریگ و خاک در دشت و صحرا می یافت ، می برداشت و به روی شهر و قشلاق ها ی  تشنه و خشک و  خاموش آن می زد و نیزه های داغش را در سینه های زنان و کودکان فرومی برد . .... ( ادامه )


ادامه مطلب
     

A Voice from the Ashes

Everywhere I looked, that man's face appeared before my eyes. In the streets and bazaars, everywhere I thought he was following me. When I looked at passersby, I searched for him -- a man who walked with wooden crutches, legs amputated above the knees, wearing dirty, white

.(ادامه )

 

 


ادامه مطلب
     

چادر گلابیرنگ و گل های اکاسی

*روزهای عید نزدیک و نزدیکتر می شد . من بی صبرانه انتظار روزی را داشتم که بازهم با دلارام  به سیل  زنانه بروم . دلارام دختر همسایه ء ما بود . همیشه با دیدن او روزهای عید به یادم می آمدند . وقتی اورا با چادر گلابیرنگش می دیدم ، هوای بهاری و بوی گل های درخت اکاسی در ذهنم زنده می شد . دلم می خواست در کنار او باشم . وقتی با او می بودم ، حالت خوش آیندی ........


ادامه مطلب
     

عطر گل سنجد و صدای چور ی ها ( اول )

 خواب می بینم ، میان دره یی هستم . کوه ها بلندند . جویبارهای آب شفاف جاری اند .در تیغهء کوه های بلند ، پارچه های ابر گیر کرده اند . پارچه های ابر در تیغه های کو ه مانده اند .نسیم فارمی می وزد . صدای پرنده گان و صدای جریان آب در جویبار ها . سنگ ها شفاف و درخشنده اند . آب جویبار ها شفاف و درخشنده است .....


ادامه مطلب
     

عطرگل سنجد و صدای چوری ها (دو )

اما یادم نمی آید که چنین حادثه یی در زنده گیم رخ داده باشد . نمی دانم چرا چنین افکاری برایم دست می دهند . دوباره به حال می آیم . هوا گرم ونفس گیر است . بوی نم و پوسیده گی گیچ کننده است . کتاب هایی هم هستند . آن هارا بر می دارم . چند تا کتاب ورق ورق شده ، کهنه و فرسوده ، گلستان ، بوستان ، ........


ادامه مطلب