|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
تلخاب |
غزل درخاک | |
شمع ها تا آخر می سوزند |
ما و چوکی های مکتب | |
فاخته های روی جاده |
رفته هابرنمی گردند |
مرگ یک قاضی |
وآفتاب دیده نمی شد |
یک روز آخر زمستان | ![]() |
+ نوشته شده توسط در و ساعت
|
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
تلخاب |
غزل درخاک | |
شمع ها تا آخر می سوزند |
ما و چوکی های مکتب | |
فاخته های روی جاده |
رفته هابرنمی گردند |
مرگ یک قاضی |
وآفتاب دیده نمی شد |
یک روز آخر زمستان | ![]() |
ـ او مرد .
به مادرم می گویم ، او مرد . به مادرم می گویم که گریه نکند . خیراست ، گریه کند . اما بلند نی . آهسته آهسته گریه کند . طوری گریه کند که صدایش را غیر از خودش کسی نشنود.
پرده های اتاق را می کشم . اتاق نیمه تاریک می شود . مادر د رگوشه ء اتاف می رود و می نشیند و آرام آرام گریه می کند که صدایش را جز خودش کسی نشنود . خوب شد ، به برادرم می گویم که او گریه نکند ،نان نیست . بهتر است برود ، مثل هر روز د رنانوایی ، د رقطار بیایستد . این خوب است . هیچکس متوجه نمی شود که در خانه ء ما چه واقع شده است . برادر ، تو گریه نکن ..........