سربریده
یادم می آید که مرا بارها خریدند ، بار ها فروختند . خریدند ، فروختند و خریدند و فروختند و سرانجام چندلحظه پیش مرا کشتند . سرم را از تنم جدا کردند . گردنم را با کارد بریدند . اما من نمردم . عجیب است ، به خودم حیران هستم ، .......
ادامه مطلب
مجموعه ء اوزبیکی داستان های قادرمرادی انتشار یافت
ادامه مطلب
مردی که خودش را کشته بود
آن چه را که باید مرا بکشد ، خورده ام . خدا کند بکشد . نشود که باز زنده بمانم . آن گاه زنده گی بدتری خواهم داشت . به این طرف و آن طرف اتاقم می نگرم . .....
ادامه مطلب
تلخاب
امشب بیشتر از شب های دیگر مضطرب و سراسیمه هستم . دلم می خواهد آن چه را که از مدت ها به این سو در دلم گره شده است ، بنویسم . احساس می کنم که امشب می توانم به یاد بیاورم که به کجاها رفته ام و از کجا ها برگشته ام .
در اتاقم هستم . واهمه ء مرموزی آرا م آرام سرا پایم را فرا می گیرد .....
ادامه مطلب
غزل درخاک
... هله زود ، به آن دوست تیلفون بزن . به اویی که در همسایه گی تو ، در المان است . شاید بتواند به تو در این حال کمکی برساند . شاید او به یاد داشته باشد . راه دیگری نیست . به لبم رسیده جانم ، تو بیا که زنده مانم …
بلی ، راه دیگری نبود . ناگزیر بودم که همه ء غزل را به یاد بیاورم و یا متن کامل آن را از جایی پیدا کنم . راه دیگری نبود .......
ادامه مطلب
شمع ها تا آخر می سوزند
می خندم ، می خندم . قهقهه کنان می خندم و با خوشحالی می گویم :
- مادر ، پدرم می آید .
مادرم که موهایش مثل برف سپید شده اند ، از این گپم ناراحت می شود . با دلسوزی به چشم هایم می بیند . اشک هایش جاری می شوند . خواهرو برادرم هم از این گپ ناراحت می شوند و با دلسوزی و چهره های گرفته و غمناک به چشم هایم می بینند . ....
ادامه مطلب
قبرستان و پینه دوز

قبر ستان و پینه دوز
شاید ازنظر دیگران پیرمرد پینه دوز یک آدم عادی بود . اما در زنده گی من چنان نفوذ کرده بود که شب وروز فکر و خیالم سویش کشانیده می شد . هر بار که به او می دیدم ، چشم های گرد گرد فرورفته اش ....
ادامه مطلب
فاخته های روی جاده
تابستانی گرم و سوزنده یی بود و فاخته می خواند :
- کو کوکو ، کو !
بار دیگر از همان تابستان هایی بود که از لب و دهانش ، از سروقامتش ، از هر تار ریشش خون داغی می بارید . از همان تابستان هایی که آدم زنده را میان کوره ء آتش می انداخت و می سوختاند . ...(ادامه )
سایر داستان ها
مجموعه ء شبی که باران می بارید
***
نویسنده و همسایه
در نور هریکین نوشته های دفترچه ء ضخیمی را ازنظر می گذراند . دفتر چه را پراز فهرست موضوعاتی ساخته بود که می خواست روزی از روی آن ها قصه و داستان بنویسد . با خودش گفت :
- کدام یک را اول بنویسم ، کدام یک را ؟
صدای آواز خوانی بودنه های همسایه مثل شب های دیگر ادامه داشت ....
ادامه مطلب
در نیمه راه یک عشق
ظریفه هر بار به وی می گفت :
- حشمت ، تو کم کم تغییر می کنی .
دوستانش هم به او می گفتند :
- نمی دانیم تو به خاطر چه این قدر خون دل می خوری .
خودش هم احساس می کرد که به آدم دیگری مبدل شده است.....
ادامه مطلب
شبی که باران می بارید
آن شب که ماجرای دردآور عشق و زنده گی من به اوج خویش رسید و سرانجام مرا به سرنوشت شوم و هولناکی مبتلا ساخت ، شب وحشتناکو مرموزی بود .
حالا شکست خورده و سر افگنده در انتطارلحظه یی هستم تامرا نیز مانند یک مشت گوشت گندیده و شاریده بردارند و به گودالی بیافگنند که قصاب کوچه ء ما همیشه گوشت های خراب را به آن جا می اندازد ....
ادامه مطلب
پسرک فروشنده
فردای آن روز سال نو بود . بازار برخلاف روزهای دیگر ازدحا م بیشتر داشت و سلیم مثل سایر فروشنده های خرد سال در پیاده رو به محل همیشه گیش نشسته بود و پیهم صدا می زد :
- کیسه ء حمام ارزان شد ، کیسه ء حمام !
هنوز اوایل صبج بود . تاحال دوتا از کیسه هارا
ادامه مطلب
وقتی که موتر آمد
از سال ها قبل ، از زمانی که شش و یا هفت ساله بودم ، قصه می کنم . پدرم اشتری داشت که سحرگاهان با اشتر به صحرا می رفت . خارو خاشاک دشت ها را جمع می کرد و به بازار می فروخت . ما از همین راه زنده گی می کردیم . یکی از روزها که تازه آفتاب سر زده بود ، ا ز خواب بیدار شدم . آن روز پدرم به صحرا نرفته بود.... ادامه مطلب
اسپ ها
گپ های اکبر به یادش آمد :
- توره ، تو یک پهلوان بودی . حالا هم می توانی پهلوان باشی . تو خودت را باختی . آن هم به خاطر گپ های پوچ ، به خاطر یک دختر ....
نسبت به اکبر محبت عمیقی در قلبش احساس می کرد . هر که او به یادش می آمد ، اندوه تلخی به قلبش رخنه می کرد .
ظهر یکی از تابستان های داغ شهر ریگستانی اندخوی بود....
ادامه مطلب
و مهتاب رنگ می باخت
یحیی آن شب بیشتر نا راحت بود. همه چیز به نظرش مرموز می نمود . اضطراب نا شناخته یی هر لحظه به قلبش چنگ می زد . هر بار که از کلکین به بیرون نگاه می کرد ، غصه ء گنگ ترس انگیزی در دلش راه می یافت . نور کمرنگ مهتاب به نظرش غم آلود و اندوهناک می آمد . فریاد التجا آمیز دخترکی که ......
ادامه مطلب
ما و چوکی های مکتب
هر روز در مکتب ما جنگ می شد . جنگ به خاطر چوکی . شاگرد های یک صنف به صنف دیگر هجوم می بردند و با لت و کوب ، زدن و کندن چند چوکی را به صنف خود می آوردند . بچه ها افگار می شدند . از بینی ها خون جاری می شد . سر ها می شکستند . چوکی ها می شکستند . داد وفریاد معلم ها بلند می شد و بچه هارا لت و کوب می کردند . اما فردا باز همان دیگ بود و همان آش . ....
ادامه مطلب
برگ ها دیگر نفس نمی کشند
بخش دوم رمان
بخش اول یانیم اول این داستان در ویبلاگ نیست . زیرا فایل آن باز نمی شود . اما متن کامل برای چاپ فرستاده شد ه است . در اولین فرصت که یک نسخه از آن به دست رسید ، بخش اول نیز در ویبلاگ گذاشته خواهد شد . با تشکر از توجه همه ء عزیزان .
عزیزم خدا حافظ
به صدای ظاهر تورج
از مجموعه ء صدایی از خاکستر
سایر مطالب را در این جا می توانید بشنوید
ادامه مطلب
فاخته های روی جاده
تابستانی گرم و سوزنده یی بود و فاخته می خواند :
- کو کوکو ، کو !
بار دیگر از همان تابستان هایی بود که از لب و دهانش ، از سروقامتش ، از هر تار ریشش خون داغی می بارید . از همان تابستان هایی که آدم زنده را میان کوره ء آتش می انداخت و می سوختاند . ...(ادامه )
ادامه مطلب
گل های سندی خامکدوزی

دیگر حوصله ء دویدن را نداشت . روی زمین در دامنه ء تپه یی نشست . نفسش سو خته بود و هش هش می کرد . عرق از سرو رویش می ریخت . قلبش به شدت می زد . دهانش خشک شده بود و دست ها و پاهایش می لرزیدند . چشم هایش را بست تا لحظه یی بیاساید ، با خودش گفت :........ (ادامه )
ادامه مطلب
رفته ها بر نمی گردند
گل محمد از روزی که به پشاور آمده بود ، زمین و آسمان برایش جای نمی داد . رنج جانکاهی اورا از درون می خورد . به هر سوی که می دیدو هر صدایی را که می شنید ، بدش می آمد . به خیالش می شد که زنده گی بار سنگینی شده است که دیگر تاب و توان به دوش کشیدن آن را ندارد. نوعی ندامت و پشیمانی را در ذهنش احساس..... ( ادامه )
ادامه مطلب
مرگ یک قاضی
روزپنجشنبه بازار بود . سرطان ، شهر و قشلاق هارا شلاق می زد . ما ه سرطان هر قدر آتش در چانته داشت ، به هوا باد می کرد . از زمین و آسمان آتش و خاک می بارید . بگویی که فقط قیامت شده است. بادتیز و تندی مانند لشکر سنگدل و بی رحم هرچه ریگ و خاک در دشت و صحرا می یافت ، می برداشت و به روی شهر و قشلاق ها ی تشنه و خشک و خاموش آن می زد و نیزه های داغش را در سینه های زنان و کودکان فرومی برد . .... ( ادامه )
ادامه مطلب
A Voice from the Ashes
Everywhere I looked, that man's face appeared before my eyes. In the streets and bazaars, everywhere I thought he was following me. When I looked at passersby, I searched for him -- a man who walked with wooden crutches, legs amputated above the knees, wearing dirty, white
ادامه مطلب
چادر گلابیرنگ و گل های اکاسی
*روزهای عید نزدیک و نزدیکتر می شد . من بی صبرانه انتظار روزی را داشتم که بازهم با دلارام به سیل زنانه بروم . دلارام دختر همسایه ء ما بود . همیشه با دیدن او روزهای عید به یادم می آمدند . وقتی اورا با چادر گلابیرنگش می دیدم ، هوای بهاری و بوی گل های درخت اکاسی در ذهنم زنده می شد . دلم می خواست در کنار او باشم . وقتی با او می بودم ، حالت خوش آیندی ........
ادامه مطلب
عطر گل سنجد و صدای چور ی ها ( اول )
ادامه مطلب
عطرگل سنجد و صدای چوری ها (دو )
اما یادم نمی آید که چنین حادثه یی در زنده گیم رخ داده باشد . نمی دانم چرا چنین افکاری برایم دست می دهند . دوباره به حال می آیم . هوا گرم ونفس گیر است . بوی نم و پوسیده گی گیچ کننده است . کتاب هایی هم هستند . آن هارا بر می دارم . چند تا کتاب ورق ورق شده ، کهنه و فرسوده ، گلستان ، بوستان ، ........
ادامه مطلب
غزل درخاک
